close
دانلود آهنگ جدید
ماجراهای جالب آقوی همساده
loading...

لوکی

داستان کوتاه آقوی همساده و حجاب دخترش آقو ما یه بار رفتیم دخترمونو از همون کودکی با مسئله حجاب آشنا کنیم دیدیم روسری رو سرش نمیکنه برا اینکه تشویق بشه ما هم یه روسری سمون کردیم،یهو پسر همسایه در زد ما هم با عجله رفتیم درو وا کنیم یادمون رفت روسری رو ورداریم پسر همسایه چشمش که به ما افتاد یه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون خواستگاری کرد مام تو این عصر بی شوهری از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده رو کردیم جواب بله دادیم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…آقو مادرشوهرمون گفت برای اینکه…

آخرین ارسال های انجمن

ماجراهای جالب آقوی همساده

ADMIN بازدید : 390 دو شنبه 09 / 04 / 1393 : 19 نظرات ()
داستان کوتاه آقوی همساده و حجاب دخترش



آقو
ما یه بار رفتیم دخترمونو از همون کودکی با مسئله حجاب آشنا کنیم دیدیم

روسری رو سرش نمیکنه برا اینکه تشویق بشه ما هم یه روسری سمون کردیم،یهو

پسر همسایه در زد ما هم با عجله رفتیم درو وا کنیم یادمون رفت روسری رو

ورداریم پسر همسایه چشمش که به ما افتاد یه دل نه صد دل عاشقمون شد ازمون

خواستگاری کرد مام تو این عصر بی شوهری از موقعیت پیش اومده نهایت استفاده

رو کردیم جواب بله دادیم مارو برد خونه مادرش که عروسش رو بهش نشون بده…آقو

مادرشوهرمون گفت برای اینکه عروس من شی باید این امتحانو بدی،این دوتا تخم

مرغو بگیر باهاشون بیف استروگانوف درست کن! مام کم نیاوردیم ۳روز تمام رو

تخم مرغا نشستیم جوجه شدن،جوجه هارو بزرگ کردیم مرغ شدن رفتیم فروختیمشون

باهاش مواد بیف استروگانوف خریدیم درستش کردیم مادرشوهرمون اومد تست کرد

دید نمکش کمه ۴امتیاز ازمون کم کرد گفت نمیتونی عروس من شی نامزدمون نتونست

این شکست عشقی رو تحمل کنه خودشو کشت خونواده ش رفتن بخاطر بازی با

احساسات بچه شون از ما شکایت کردن ۴۸سال رفتیم حبس…ها ها ها ها ها…راستی

دخترمون هم ۲۰سالش که شد رفت آمریکا مدل لباس شد! ینی از هر نظر داغونما

داغون!

ماجراهای جالب آقوی همساده : “عشق و عاشقی دوران کودکی!


اول بگم لایکو بزن بعدبخون



آقو ما یه سالمون که بود عاشق دختر همسایه بودیم،اونم عاشق ما بود…تا
اینکه یه روز یه نی نی جدید اومد تو کوچه مون و عشق ما دو روز بعد مارو
بخاطرش ول کرد! روزی که داشت میرفت بهش گفتم “عزیزم تو تمام زندگی منی،من
تک تک نفسهامو به بهونه وجود تو میکشم،تویی دلیل زنده بودنم”…آقو برگشت گفت
“میدونم..ولی کامبیز پوشک خارجی میبنده”…ها ها ها ها ها…
بله ما اولین شکست عشقی رو در سن یک سالگی تجربه کردیم! ینی چنان از درون خورد شدیم که نگو…له له شدیم!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
درباره ما
لوکی
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نویسندگان
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1905
  • کل نظرات : 380
  • افراد آنلاین : 2
  • تعداد اعضا : 4510
  • آی پی امروز : 73
  • آی پی دیروز : 324
  • بازدید امروز : 331
  • باردید دیروز : 797
  • گوگل امروز : 10
  • گوگل دیروز : 9
  • بازدید هفته : 3,468
  • بازدید ماه : 17,118
  • بازدید سال : 640,298
  • بازدید کلی : 3,027,066